خرید بک لینک

درباره سایت

بی عنوان

امکانات وب

خیلی وقت بود دست به قلم نشده بودم.دیروز تصمیم گرفتم که بنویسم.

سوار مینی بوس شدم.گرمی هوا طاقت فرسا بود.نگاهها هم طاقت فرسا.خسته و غبار آلود.صندلی ها چرک آلود.و راننده چشم انتظار چند مسافر و آشوبی برای نان شب.این جماعت که مینی بوسی اند همه درگیر نانند تا نام.یعنی فرصت نام نیست که به آن فکر کنند یا شاید هم نمی خواهند که فکر کنند.وقتی از اجتماع مطلب می نویسم.با خودم می گویم نشر یأس می کنم.ولی باید پذیرفت که کجا هستیم.باید پذیرفت که ,وضعیت اجتماعی مردم چگونه است.این را باید قبول کرد که فقر و بیچارگی انسانیت را از بین میبرد.نظم را از بین میبرد.پس می نویسم.از مردمم.از انانیکه انها می جوشم.حرف میزنم.بزرگ می شوم.از جامعه مریضم.بیمارم.آشفته ام می نویسم.تا غدد چرکین نمایان شود.تعفنها بیرون بیاید تا این درد جانکاه آرام گیرد.

آن روز که از خانه خواهرم میرفتم سر کار صبح زود ماه مبارک رمضان دخترکی 20 الی 25 ساله کنار خیابان هاج و واج دراز به دراز خوابیده بود.با لباسهای پر از چرک و ژولیدگی خسته کننده.لباسهای نیمه عریانش نشان از بی خیالی به دور و برش بود.چشم ها سویش نگاهی نداشتند.طراوتی نمانده بود.سیاهی آسفالت خیابانها سرمه صورت نازنینش شده بود.اعتیاد امانش را بریده بود.بیمار بود و طبیب نداشت.....

+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم تیر ۱۳۹۶ساعت 9:35 توسط mohsen afshoun |

برچسب: نویسنده: الینا رضاپور تاريخ: يکشنبه 18 تير 1396 ساعت: 12:16

صفحه بندی